|
چاره ای نیست شاپری!... چشم آدمی که بازتر شد، دل آدمی تنگ تر میشود ^
|
پست همراه
رگبارها و برف را
توفان و آفتاب آتش بيز را
به تحمل و صبر شكستي.
باش تا ميوه ي غرورت برسد.
بامداد

چيست اين رمز، چيست اين راز، كجاست اين ميوه ي غرور؟
وقتی قرار شد
من بی قرار تو باشم
و تو تنها قرار زندگیم،
از هر چه قرار است غیر تو باشد
خواهم گذشت
سید ولی الله مصطفوی

دارم میرم سفر ....بار دیگر شهری که......همین فعلا
چرا دیگر نمی توانم
از احتمال آمدنت شعرهای کوتاه بسازم.....؟

وقتی نبودی خدا می داند چقدر مردم اين حوالی ستاره هايشان را از من دريغ میكردند.چقدر... نه! عزيز دلم! نمی خواهم گله های آن همه وقت نا مراد را حالا كه آمدی به روی زندگی بياورم!
می بينی؟! گاهی خبری ساده مرا هوايی می كند!دوباره به آسمان رويا رسيده ام. با يك بغل آرزو...
جايی ميان درختهای نارنج حافظيه!
امين! قرار بعديمان بايد جايی همان حوالی باشد!می گوييم اتابك هم بيايد! اصلآ بگذار هر كس دلش هوای گريه كرده با ما بيايد! ولی بدون چتر! فالی می زنيم و يك دل سير آواز زهره و گلنار می خوانيم!
تو هم ترانه ای از فايز را با آن شور دشتيش بخوان :
بلنـــدی سير عالم می كنم مو
به جای عيش ماتم می كنم مو
رفيــقان گرد بالــين من آييــــــد
كه فردا دردسر كم می كنم مو
امین : ghoghnoos سابق پرشین لاگ
حامد : hkarinpol سابق پرشین لاگ
اتابک : shapari سابق پرشین لاگ و حاظر بلاگفا
زهره و گلنار هم از ترانه های قدیمی هستند که اهل دل که باشین حتما شنیدین و فایز هم از شاعران معروف جنوب هست که همه ی شعراش ناله و فغانه
نوشته ی پایین عکس قسمتی از نوشته های وبلاگ حامد کارین پل hkarinpol بود که دوستای پرشین لاگی حتما میشناسنش
از اونجایی که تا یه هفته دیگه قراره دوباره برم همون شهری که همه ی ما رو اونجا جمع کرده بود و هوس خاطره های غربت و تلخیاش رو کرده بودم این نوشته رو گذاشتم . دلم برا امین برا حامد برا مجید برا حسن برا............. همه ی کوچه های همدم شبگردیامون تنگ شده .....
لوس نشو جمع کن کاسه کوزه رو یالا.....
من برای روسپیان این شهر یک پنجره آورده ام
برای خورشید یک نردبان،
که شب را کنار بی چارگان بخوابد
و برای بتان مقدس، اندیشه ی زرتشت.
برای ولگردان شب یک جاده ی بی انتها.
سکوت است زنجیر...
بی حوصله است دریا...
خدایان خاموش،
قهرمانانشان را غرق نجاست کرده اند
آمیخته به خون و عرق
و بندگان چشم به دست
با این همه......
<امین مصلی>

این قسمتی از دست نوشته های یکی از دوستام بود. این شعر رو من خیلی دوستش دارم با اینکه زیاد چیزی ازش نفهمیدم(البته خیلی از حرفاشو نمیفهمیدم چون خیلی ساده حرف میزد) . جالبتر از همه برام خط اولش بود. وقتی از امین پرسیدم هدیه پنجره برای روسپیان شهر واسه چیه جوابش خیلی راحت و ساده ولی خیلی با معنی بود. خوب شما حدس بزنید برا چی؟
چرا نویسنده شعر برا روسپیان شهر پنجره آورده؟ نظر شما چیه؟ منتظر جوابتون هستم...
دستهایم را در باغچه می کارم
سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم
و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت

زندگی شاید افروختن سیگاری باشد،
در فاصله ی رخوتناک دو هم آغوشی
در هیئتی شایسته
سیگارم را در قاب پنجره می تکانم
بی هیچ واهمه ای،
زیرا که جهان زیر سیگاری من است.
بر گونه ی چپم خون،
می گریم....
می گریم بر هر چه که نارواست.

و من هنوز مانده ام
مانده ام درنای من!
که چرا می گویند :
<< هر سال فقط یک شب یلدا دارد >>
دی ماه هشتادو چهار

ببین چگونه قناری ز شوق می لرزد
نترس از شب یلدا بهار آمدنـی است
راستی قابل توجه همه جوانان:
روز ازدواج جوانان ایرنی مبارک
از مسئولان محترم خیلی ممنون که اینقدر به فکر ما هستند !!!
از فرهنگستان ادب پارسی هم بسیار بسیار متشکریم بابت این همه تلاش !!!
زمستون شد و من جوجه هامو نشمردم