تبليغاتX
مثل باران، وقتی که نمی بارد
چاره ای نیست شاپری!... چشم آدمی که بازتر شد، دل آدمی تنگ تر میشود ^

 

ملالی نیست

جز همین دلتنگی ِ همیشگی ِ باز نیامدن٫

که هر شهریور٫

حوالی این دلِ بی قرار میگردد...

شعر : اتابک -  شهریور ۸۶

 

ديوانه ام من!

 !photo by me

 

شاپری شهریور است!

گفتم شاید دوباره هوس رفتن کرده باشی...

شهريور.... ماهي كه هميشه يه حال و هواي ديگه اي داشت... نوشته هاش رنگ و بويي ديگه داشت ... تو شعرا بيشتر ميشنيدمشون.... هوا بوي كوچ ميداد و گرد و غبارش طعم سفر... آسموني پر از پرنده و چمدانهايي به صف منتظر جعبه ي اتوبوس... با دو دسته آدم... کسانی که همیشه میروند و کسانی که همیشه می مانند.... خيابوني آشنا با كوچه اي آشناتر هم بهانه اي بودند براي دور زدن و ديدارهاي اتفاقي ِ ساختگي... اتفاقي با مزه گس بدرقه.... و من براي بدرقه چه بي پروا بودم...

بیهوده به اعتراف امروز ِ شهریور دل بسته بودیم شاپری!

آن کوچه مال ما نبود،

 تنها از آن گذشتیم

 تنها آز آن گذشتیم...

داشتم خاطرات و نوشته هاي شهريورم رو مرور ميكردم .... شهريوري كه يه جور ديگه بود...  هر سال يه نوشته هاي خاص خودش اما با يك رنگ و بو ، با يك عطر و طعم ، با يك... به پارسال كه رسيدم انگار شهريوري نداشتم .... انگار يادم نميادش ... انگار اصلاپارسال يه چند ماهي غير از شهريور هم تو تقويمم نبوده... بوده اما شايد من حسش نكردم! انگار ديگه اون حس غريب ، اون دلتنگي هميشگي باز نيامدن... با من نبوده... شايد هم بوده اما دست دلي براي نوشتن....

هنوز هم انگار جایی از این شهریور

طوری شبیه آخرین شعری ست ٬ که از تو شنیده ام... 

باز هم اين سه نقطه ها اومدن سراغم... باز هم اين حال و هوا... باز هم هوس فندك و پيپي كه ديگه ندارمش... هوس اون شبي كه شهريور دو سال پيش رو آب دريا خوابيده بودم ! نصف شب بود و نه نوري غير چند تا ستاره كه روبروم بودن... نه صدايي نه پرنده اي نه مسافري ساك به دست ، نه اتوبوسي ، نه يادي و نه.... سكوت مطلق بود... بدون حتي فكري... بي وزني محض....

حالا بگذریم که این بار هم 

 درد ِ دل ِ پاییزی ما

به اواخر شهریور افتاد... 

اما لاقل تو ديگر مجبور نيستي

پنجره تابستان را طوري ببندي

كه دل آفتابي ِاقاقيا

از احتمال هر سايه سرگرداني 

كه شبيه من راه مي رود ,آزرده شود

ديگر نه آهي
            نه راهي
                      نه قاصدي
                                نه قاصدكي

 

نت: چکه شعر های زیر عکس که وسط نوشته ها با فونتِ رنگی نوشته شدن از یه آلبومی هست به نام شاپری با اشعاری از سیروس جمالی (نگردین که پیداش نمیکنید - گشتیم نبود نگرد نیست )

 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 4:28  توسط یه دیوونه   | 


چه مهمانان بی درد سری اند مردگان

نه به دستی ظرفی را چرک می کنند

نه به حرفی دلی را الوده

تنها به شمعی قانع اند واندکی سکوت

شعر از حسين پناهي

 


!photo by me




با ديدن عكس روي مزار ها به صحنه جالبي خواهيد رسيد... چقدر قانع بودن مردگان را خواهيد ديد يكي از عكس هاي ساده من كه خودم خيلي دوست دارم اين عكس رو در حال رانندگي گرفتم زاويه و نور و.... زياد مورد توجه نبود فقط موضوعش برام جذاب بود. انتخاب شعر هم بی مورد نبود ... مرداد همیشه ما رو یاد رفتن یه مرد بزرگ می ندازه از جنس زلالیت...

هنوز خاطره روز آخر بدرقه با اون آهنگ دشتی که تو میدون شهر میپیچید رو از یاد نبردم... در بارش زیاد نمیشه حرف زد چون یزرگتر از اونی هست که بخام چیزی بگم .... روحش شاد

پ ن ! عنوان پست از یک شعر حسین پناهی کرفته شده است /نقطه/!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 0:39  توسط یه دیوونه   | 

 ......

...افسوس!
     آفتاب ،

مفهوم ِ بي‌دريغ ِ عدالت بود و
آنان به عدل شيفته بودند و
اکنون
 
با آفتاب‌گونه‌يي
آنان را
 اين‌گونه 
دل فريفته بودند!

 

ای کاش مي‌توانستم
خون ِ رگان ِ خود را
 من
   قطره
      قطره
         قطره
             بگريم
                 تا باورم کنند.


 ای کاش مي‌توانستم
      ــ يک لحظه مي‌توانستم ای کاش ــ
بر شانه‌های خود بنشانم
اين خلق ِ بي‌شمار را،
گرد ِ حباب ِ خاک بگردانم
تا با دو چشم ِ خويش ببينند که خورشيد ِشان کجاست
و باورم کنند.
  

ای کاش
مي‌توانستم!

شعر از بامداد شعر ایران ( کامل این شعر زیبا را اینجا ببینید)

 

!photo by me
 

داشتم یه سری از شعرهای این شاعر یزرگ رو تو ذهنم مرور میکردم! رفتم سراغ آلبوم های دکلمه با صدای خودش! یه سری به نوشته هاش زدم ! خیلی شعر بود تو ذهنم که مناسب باشه با این حال و هوا با این عکس و ....

به این فکر میکردم که اگه امروز زنده بود چی میگفت؟ شعری که می نوشت چی بود؟ وقتی تاریخ شعر هاش رو میبینم و مقایسه میکنم، با اون موقع و امروز، به این نتیجه می رسم که شا ملو  شاعری که از نو باید شناخت!

کسایی که اشنا هستن به شعرهاش به شعر آزادی ، آخرـ بازی، کا شفان فرو تن... ، روز گار غریبیست.... و خیلی از شعر ها که به اسم الان حضور ذهن ندارم

راستی یه جایی برای این عکس نوشتم که چقدر هوس تصنیف مرغ سحر با صدای استاد شجریان و  آلبوم فریادش به سرم زده..... شما هم گوش بدید و یا شعرهاش رو پیدا کنید و بخونید!

 

پ ن : عنوان این پست چکه ای از یک  شعرِ خود شاعر هست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 تیر1388ساعت 21:40  توسط یه دیوونه   | 

 

دلگیر نشو شاپری

شعر یعنی همین تکرار آشنا ترین کلمه

که به احتمال زیاد

 به دست غریبه افتاده است.

تقصیر از خودم بود...

دسته کلید علاقه که گم شد

باید قفل تمام آرزوها را عوض می کردم

یک شب که خسته به خانه برگشتم ،

دیگر هیچ رویایی کنار بالشم نمانده بود.

یک نفر باید ماه را

زیر روسریش ،

 از پشت بام خانه ما دزدیده باشد...

شعر از سیروس جمالی بسیار عزیز

 

ماه يكي از نام هاي تو بود

!photo by me

اردی بهشت هم تمام شد ! مثل همه ی تموم شدنی ها! مثل قصه ها، مثل غصه ها (البته از نوع تموم شدنیش) ، مثل قصه ی من و .... مثل همه ی هفت سالگی ها ، مثل بیست سالگی، دوران تحصیل، مثل آب خوردن،  مثل ترانه ای که گوش میدی، کتابی که می خونی،  مثل شب کامل ماه، مثل بیست و شش سالگی!

این روز ها دیدن رنگ بهار تو خیابون و در و کوچه و ... همه جا من رو یاد یه شعر میندازه

آن همـه ناز و تنعم که خزان مي فرمود / عاقـبــت در قدم باد بهار آخر شد

صبح اميد که بد معتکف پرده ی غيب /  گو برون آی که کار شب تار آخر شد

آن پريشانی شبهای دراز و غم دل / همه در سايه ی گيسوی نگار آخر شد

امید وارم که این حسی که دارم بهم دروغ نگه ! وگر نه از خیلی چیز! هایی که برام با ارزش هستن باید چشم بپوشم. شاید از نظر بعضی ها اشتباه باشه اما من اینجوری فکر میکنم

اما بهترین جمله ای  که این روز ها دیدم و بهش فکر کردم (انسانم آرزوست) بود... س.یاس.ی نیستم ! زیاد از س.یاس.ت سر درد نمیارم ، شاید به خاطر ساده بودنم باشه و احساساتی بودنم اما تا جایی که می دونم و شعورم قد میده بعضی چیزا رو میتونم لمس کنم! نه فکر پیشرفت دارم و با وضعیت موجود امکانش هست. اما به قول یکی دوستان به پدیده ای به نام ترمز سقوط اعتقاد دارم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 خرداد1388ساعت 1:42  توسط یه دیوونه   | 

 

 

شمارش معکوس چراغ

عدد سه را نشان می داد،

که فهمیدم

دلم براي عاشقانه  هایم تنگ شده است.

بوق ماشین  پشت سر اما

فرصت فکر کردن به تو را نداد

باید حرکت می کردم ...!

 

شعر:اتابك
سه ثانيه و ساعاتي قبل - اولين چراغ آزادي به شمال


دلتنگي هاي آدمي را باد ترانه مي خواند 

!photo by me

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 3:10  توسط یه دیوونه   |