تبليغاتX
مثل باران، وقتی که نمی بارد
چاره ای نیست شاپری!... چشم آدمی که بازتر شد، دل آدمی تنگ تر میشود ^

حالا می فهمم
این همه سال بیهوده چشم به راهت دوخته بودم
دود شده ای تو،
دود
چون سیگاری در دستان یک کارگر ساده !


شعر : سعید امکانی

 

!photo by me

بزرگ شده ام... این رو آمار موهای سفیدم بهم میگن.  از بزرگ شدن ، موهای سفیدش رو دارم و کوله باری سنگین از نداشته ها...  

داشته های زیادی هم دارم البته ، اما خیلی هاشون اکتسابی نیستن.... بزرگترین داشته ام خونواده ام هست که اکتسابی نیست... من بدستشون نیاوردم ولی میتونم نگهشون داشته باشم...
اما نداشته ها... خیلی چیزا هست که میخواستم و میخوام ولی ندارم... نشد... نتونستم ... پیدا نشدن .... در رفتن... سر خوردن ... پیچیدن ... من دستم نرسید... خواب موندم... راه رو اشتباه رفتم... راه هایی که اشتباه نشونم دادن... راه های که ورود ممنوع کردن.... راه هایی که ، ...بگذریم!
 تا چشم باز کردیم و فارغ شدیم از خم و پیچ مذخرف تحصیلات عالیه و مدارج بالا، شد سنِ فکرِ نان و غمِ نان و .... حالا که اینجام ، بعد از نزدیک به سه دهه زندگی تازه به این نتیجه رسیدم که نجار می شدم شادتر از این رشته فوق لیسانس کوفتی بودم.... گرچه برای دک و پوزش هم که شده بدرد میخوره...! الان کلی کار تو ذهنم هست  و کلی نقشه برای آینده که هیچ کدومشون هیچ تناسبی با این تحصیلات عالیه! ندارن.... این یعنی کل این دهه اخیر رو به ف... دادی! برگرد نگاه کن...!!!!
ترانه های زبان مادریم پر از "درنا"های بود که کوچ می کردند و به خانه باز نمی آمدند... بدرقه هام به پای چمدانهایی بود که برای باز نیامدن بسته می شد... پدر بزرگ و مادر بزرگ هایی که پنج شنبه های آخر سال.... بچگی با خیال مادر بزرگ و پدر بزرگ هایی که بر روی تخته سنگ اسمش را میخواندی و مادر بزرگی که دور بود و.... تا بخود آمدی خوابید و خوابید و خوابید....
راستش گلایه دارم ، گلایه های زیاد... پُرَم از گلایه ، پُرَم از وقت های تلف شده ،  پُرَم از نیمه های خالی لیوان ، پُرَم از نوشته های نصفه و نیمه ، پُرَم از کاغذ های خط خطی ، پُرَم از نقاشی های نکشیده شده ، پُرَم از عکس های نگرفته ، پُرَم از سفر های نرفته ، پُرَم از طرح های اجرا نشده ، پُرَم از جمله های بدون فعل ، پُرَم از .... ، پُرَم .... ، پُر از سه نقطه های که خودم هم نمیدانم جایشان چه باید نوشت!
 
سن ام رو نمی دونم اما از جمع و تفریق اعداد تو شناسنامه دستم میاد که چند سال زندگی کردم (زندگی که چه عرض کنم ، میشه گفت چند سال زنده بودم)... در کل به نظر من یکی از مسخره ترین سوال های دنیا این سوال "چند سالته؟" هست.
مگه سن آدم میتونه ثابت باشه؟ بعضی وقت ها مثل بچه دو ساله ها دلت هوای بستنی میکنه ، هوای شهر بازی ، هوس یه آغوش گرم ، هوس دل سیر گریه کردن ، هوس داد و بیداد کردن ، هوس بالا پایین پریبدن ، هوس بازی خنده جیغ ترس شیطنت و....بعضی وقت ها هم از تو اتاقت زل می زنی به پنجره مثل پیر مرد و پیر زنای خونه سالمندان و چشم به گوشت به زنگه که یکی یادت کنه ، یا اونقدر خسته ای که انگار از اصحاب کهف جا موندی... گاهی هم درگیر دوستاتی و هم سن و سال اونهایی و... کلا همیشه سن آدم ها خیلی هم بستگی به آدمهای دور و برت داره!
به هر حال یک سال دیگه هم گذشت ، همین!
 

زیر گذر : این نوشته مخاطب خاص و غیر خاص ندارد ، فقط و فقط دری وری های یه نفر هست در رهگذار پیر شدن!



+ نوشته شده در  شنبه 16 اردیبهشت1391ساعت 0:0  توسط یه دیوونه   | 



مبارک



+ نوشته شده در  جمعه 15 مهر1390ساعت 7:15  توسط یه دیوونه   | 


چه فرقی میکند کرواتم را از کجا ببندم ...

مسافر که باشی تمام جاده ها تو را لی لی خواهند کرد

بلیتت تو را دست دست میکند 

آرژانتین میشوی

                  وسط تهران!

ریل میکشی دور خودت .... که تاب دیگران را نداری ...

و هیچ چیز مرا بر نمی گرداند ...

حتی دستهایی ... که لای مو های تو جا گذاشته ام ...

من از تو میگذرم

 شبیه یک جنس غیر قانونی از مرز های خیس تنهایی.

خودت را به رخ تنهایی من بکش

به رخ ریل هایی که دل خوشی از قطار ها ندارند ....

و هیچ چیز مرا بر نمی گرداند

 که ریل ها ... دور برگردان ندارند! ...

خط میکشم دور خودم

                   که تاب پشت خط ماندن ،

                                          حرف های تو با دیگری را ندارم!

دیگری کرواتش را از هر کجا ببندد

                                     بوی دستهای تو را میدهد ...

دیگری

        شب ها تو را به اسم کوچک صدا میزند ...

.

.

.

مسافر که باشی تمام جاده ها تو را لی لی خواهند کرد

مسافری که خودش را دست بلیتش میسپرد ....

و تنها زنگ میزند که که بگوید :

عزیزم ... قرص ۱۲ شبت را فراموش نکن!


شعر : هومن شریفی


!photo by me


آقای هومن شریفی ندیده و نشناخته ممنون برای ترجمانی این همه دل بی قرار و این همه ناگفتنی! یادم باشد اگر دیدمتان سیگاری سنگین هدیه دارید پیش من!

این روزها حال و هوای عجیبی دارم ، گرمای جهنم و شلوغی این غول ، خستگی کار و سر دراز قصه ی این پروژه ی بد قلق ، قوز بالا قوز سررسید قرارداد خونه و فکرهای جا مانده از.... اما نه هیچ کدومش نیست ... امسال مثل اینکه زودتر به پیشواز شهریور رفتم. مثل بغضی ام انگار جامانده در گلوی زندگی!

اسمشو گذاشتم پر.یو.د روحی .... اما انگار تعداد روزهاش ایندفعه طولانی تر شده. اولین باره که دارم از سفر می ترسم، از این جاده می ترسم، از مقصد می ترسم... انگار قرار نیست اینبار اونجا کسی پیش وازم بیاد... کسی از من استقبال نخواهد کرد! ولی اینجا جای من نیست.... آیا هست؟ من باید برگردم.....

ای گندت بزنن با این رانندگیت!


+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 مرداد1390ساعت 1:16  توسط یه دیوونه   | 


جرم من عشق بود،

تفریح تو

منطق و اعداد.

بگذریم

سفید به تن کردی....

*  *  *  *  *

بر بوم پنجره ای کوچک

خورشید ماه شد،

ماه خورشید.

حالا ...

فیلسوف بزرگ من،

از جنس همان بهانه ها

حرفی بگو و برو.

لجاجت کافی است

خوب می دانی

دلیل این نامهربانی ها

منطق و اعداد نیست

حتی اگر چنان است که تو گویی

جایی

در خوابهایی شنیده ام

اعداد هم عاشق می شوند :

یک های عاشق

هنگام جمع هم

دو نمی شوند .

---------------------------------------

عنوان شعر : 1+1 (از مجموعه پرنده پنهان)

شاعر : گروس عبدالملکیان















!photo by me



زیر گذر ها

I : عنوان این پست  از شعری از سیروس جمالی (مجموعه شعر شاپری)  برگرفته شده

II : بهار پر شکوفه اما...

تابستان پر میوه اما...

پاییز رنگارنگ اما...

با همه حسرت چندین ساله که از ندیدن دل سیر برف دارم ، هنوز یقین دارم زمستان مهربان ترین فصل است و این هیج ربطی به هوای جهنمی اینروزها  ندارد.

III : مجید عزیز ، از سخاوت خواب های مهربان تو، فقط این شهر شلوغ نصیب من شد ، نه ماشینی در کار بود ، نه الهه ای ، نه ....

IIII : ظهر که سوار اتوبوس بودم در وسط خواب و بیداری کتاب پرده پنهان رو داشتم میخوندم که این شعر رو خوندم و ... میدونستم یه روزی این شعر رو باید تو وبلاگ بنویسم ولی نمی دونستم به همین زودی می نویسمش ... انگار دلم خبرر داشت از نوشتن این شعر!

IIIII : نه سیگاری دارم و نه جایی برای سیگار کشیدن !


+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 تیر1390ساعت 0:0  توسط یه دیوونه   | 

... راستش را بخواهی ... ری‌را 

يک روز پُشتِ همين پرچين 

چشم‌های يک آهو را بوسيدم 

بعد ... به من گفتند آهو نبود او!

دو سه کبوتر 

به لکنتِ زبانم خنديدند !

ولی مگر من از رو می‌روم....


!photo by me


شعر: سید علی صالحی


پی نوشت I : اومدم که بنویسم ... می نویسم پس هستم....

پی نوشت II : هنوز درگیر سه نقطه و علامت تعجبم!

پی نوشت III : درگیر زندگی شدن یعنی چراغ قرمز.... ایست علایق .... شوق ...  یعنی اینکه خیلی وقته دست به قلم نبردم ... خیلی وقته عکاسی نکردم ... خیلی وقته به طراحی فکر نکردم ... خیلی وقته سراغ سایت های عکس نرفتم ... خیلی وقته کتاب شعر جدیدی نخوندم ... خیلی وقته .... خیلی وقته وبلاگ های دوستان رو سرک نکشیدم ... خیلی وقته کامنت! نذاشتم واسه کسی .... خیلی وقته.... خلاصه اینکه خیلی چیزا خیلی وقته!

پی نوشت IIII : فعلا همین!



+ نوشته شده در  شنبه 27 آذر1389ساعت 12:3  توسط یه دیوونه   | 


چند كيلو خرما مي خام.... واسه مراسم تدفين...


داشتم زور بازوم رو ميخوردم ، دستم رو عليل كردي ، از پهلووني انداختي....

چِشَم رو گرفتي ، گفتم خدايي... خودت دادي خودت گرفتي ...

ولي ديگه به اينجام رسيده!

مگه من چي ميخام ازَت؟ مگه من چي ميخام؟

گفتم يه ذره برف بياد تا ايني كه خودت دادي نگه دارم !

همش آفتاب آفتاب!

چرا دست از سرم بر نمي داري؟

چي ميشه برف رو زمين بمونه؟

زمينت به آسمون مياد؟

....

از فيلم « چند كيلو خرما براي مراسم تدفين »


يكي از معدود پست هاي بدون عكس وبلاگ من.... بهترين و مناسب ترين عكسي كه مي تونستم انتخاب كنم عكسي بود كه دو پست  قبل از اين گذاشتم! به اسم (ببخشيد چندم مرداد است). خيلي بيشتر از اون پست به اينجا ميخورد. مكانش و زمان عكس خيلي مناسب اين روز و اين نوشته بود و حتي نوشته و شعرش هم ميشد اينجا نوشت! دوستان خودشون اون عكس و اون نوشته رو كنار اين بخونند و ببينند....ولي من براي گريز از تكرار، بدون عكس گذاشتم بمونه!

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 اسفند1388ساعت 1:52  توسط یه دیوونه   | 


 
ملالی نیست

جز همین دلتنگی ِ همیشگی ِ باز نیامدن

که هر شهریور

حوالی این دلِ بی قرار میگردد...


 اتابک -  شهریور ۸۶


 

 
!photo by me

 

شاپری شهریور است!

گفتم شاید دوباره هوس رفتن کرده باشی...

شهريور.... ماهي كه هميشه يه حال و هواي ديگه اي داشت... نوشته هاش رنگ و بويي ديگه داشت ... تو شعرا بيشتر ميشنيدمشون.... هوا بوي كوچ ميداد و گرد و غبارش طعم سفر... آسموني پر از پرنده و چمدانهايي به صف منتظر جعبه ي اتوبوس... با دو دسته آدم... کسانی که همیشه میروند و کسانی که همیشه می مانند.... خيابوني آشنا با كوچه اي آشناتر هم بهانه اي بودند براي دور زدن و ديدارهاي اتفاقي ِ ساختگي... اتفاقي با مزه گس بدرقه.... و من براي بدرقه چه بي پروا بودم...


بیهوده به اعتراف امروز ِ شهریور دل بسته بودیم شاپری!

آن کوچه مال ما نبود،

 تنها از آن گذشتیم

 تنها آز آن گذشتیم...

داشتم خاطرات و نوشته هاي شهريورم رو مرور ميكردم .... شهريوري كه يه جور ديگه بود...  هر سال يه نوشته هاي خاص خودش اما با يك رنگ و بو ، با يك عطر و طعم ، با يك... به پارسال كه رسيدم انگار شهريوري نداشتم .... انگار يادم نميادش ... انگار اصلاپارسال يه چند ماهي غير از شهريور هم تو تقويمم نبوده... بوده اما شايد من حسش نكردم! انگار ديگه اون حس غريب ، اون دلتنگي هميشگي باز نيامدن... با من نبوده... شايد هم بوده اما دست دلي براي نوشتن....


هنوز هم انگار جایی از این شهریور

طوری شبیه آخرین شعری ست ٬ که از تو شنیده ام...

باز هم اين سه نقطه ها اومدن سراغم... باز هم اين حال و هوا... باز هم هوس فندك و پيپي كه ديگه ندارمش... هوس اون شبي كه شهريور دو سال پيش رو آب دريا خوابيده بودم ! نصف شب بود و نه نوري غير چند تا ستاره كه روبروم بودن... نه صدايي نه پرنده اي نه مسافري ساك به دست ، نه اتوبوسي ، نه يادي و نه.... سكوت مطلق بود... بدون حتي فكري... بي وزني محض....


حالا بگذریم که این بار هم

 درد ِ دل ِ پاییزی ما

به اواخر شهریور افتاد...

اما لاقل تو ديگر مجبور نيستي

پنجره تابستان را طوري ببندي

كه دل آفتابي ِاقاقيا

از احتمال هر سايه سرگرداني

كه شبيه من راه مي رود ,آزرده شود

ديگر نه آهي
            نه راهي
                      نه قاصدي
                                نه قاصدكي

 

نت: چکه شعر های زیر عکس که وسط نوشته ها با فونتِ رنگی نوشته شدن از یه آلبومی هست به نام شاپری با اشعاری از سیروس جمالی (نگردین که پیداش نمیکنید - گشتیم نبود نگرد نیست )


+ نوشته شده در  سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 4:28  توسط یه دیوونه   | 


چه مهمانان بی درد سری اند مردگان

نه به دستی ظرفی را چرک می کنند

نه به حرفی دلی را الوده

تنها به شمعی قانع اند واندکی سکوت

شعر از حسين پناهي

!photo by me




با ديدن عكس روي مزار ها به صحنه جالبي خواهيد رسيد... چقدر قانع بودن مردگان را خواهيد ديد يكي از عكس هاي ساده من كه خودم خيلي دوست دارم اين عكس رو در حال رانندگي گرفتم زاويه و نور و.... زياد مورد توجه نبود فقط موضوعش برام جذاب بود. انتخاب شعر هم بی مورد نبود ... مرداد همیشه ما رو یاد رفتن یه مرد بزرگ می ندازه از جنس زلالیت...

هنوز خاطره روز آخر بدرقه با اون آهنگ دشتی که تو میدون شهر میپیچید رو از یاد نبردم... در بارش زیاد نمیشه حرف زد چون یزرگتر از اونی هست که بخام چیزی بگم .... روحش شاد

پ ن ! عنوان پست از یک شعر حسین پناهی کرفته شده است /نقطه/!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 0:39  توسط یه دیوونه   | 

 ......

...افسوس!
     آفتاب ،

مفهوم ِ بي‌دريغ ِ عدالت بود و
آنان به عدل شيفته بودند و
اکنون
 
با آفتاب‌گونه‌يي
آنان را
 اين‌گونه 
دل فريفته بودند!
 

ای کاش مي‌توانستم
خون ِ رگان ِ خود را
 من
   قطره
      قطره
         قطره
             بگريم
                 تا باورم کنند.


 ای کاش مي‌توانستم
      ــ يک لحظه مي‌توانستم ای کاش ــ
بر شانه‌های خود بنشانم
اين خلق ِ بي‌شمار را،
گرد ِ حباب ِ خاک بگردانم
تا با دو چشم ِ خويش ببينند که خورشيد ِشان کجاست
و باورم کنند.
  

ای کاش
مي‌توانستم!


شعر از بامداد شعر ایران ( کامل این شعر زیبا را اینجا ببینید)


!photo by me


داشتم یه سری از شعرهای این شاعر بزرگ رو تو ذهنم مرور میکردم! رفتم سراغ آلبوم های دکلمه با صدای خودش! یه سری به نوشته هاش زدم ! خیلی شعر بود تو ذهنم که مناسب باشه با این حال و هوا با این عکس و ....

به این فکر میکردم که اگه امروز زنده بود چی میگفت؟ شعری که می نوشت چی بود؟ وقتی تاریخ شعر هاش رو میبینم و مقایسه میکنم، با اون موقع و امروز، به این نتیجه می رسم که شا ملو  شاعری که از نو باید شناخت!

کسایی که اشنا هستن به شعرهاش به شعر آزادی ، آخرـ بازی، کا شفان فرو تن... ، روز گار غریبیست.... و خیلی از شعر ها که به اسم الان حضور ذهن ندارم

راستی یه جایی برای این عکس نوشتم که چقدر هوس تصنیف مرغ سحر با صدای استاد شجریان و  آلبوم فریادش به سرم زده..... شما هم گوش بدید و یا شعرهاش رو پیدا کنید و بخونید!

 

پ ن : عنوان این پست چکه ای از یک  شعرِ خود شاعر هست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 تیر1388ساعت 21:40  توسط یه دیوونه   | 

 

دلگیر نشو شاپری

شعر یعنی همین تکرار آشنا ترین کلمه

که به احتمال زیاد

 به دست غریبه افتاده است.

تقصیر از خودم بود...

دسته کلید علاقه که گم شد

باید قفل تمام آرزوها را عوض می کردم

یک شب که خسته به خانه برگشتم ،

دیگر هیچ رویایی کنار بالشم نمانده بود.

یک نفر باید ماه را

زیر روسریش ،

 از پشت بام خانه ما دزدیده باشد...

شعر از سیروس جمالی بسیار عزیز

 

!photo by me

اردی بهشت هم تمام شد ! مثل همه ی تموم شدنی ها! مثل قصه ها، مثل غصه ها (البته از نوع تموم شدنیش) ، مثل قصه ی من و .... مثل همه ی هفت سالگی ها ، مثل بیست سالگی، دوران تحصیل، مثل آب خوردن،  مثل ترانه ای که گوش میدی، کتابی که می خونی،  مثل شب کامل ماه، مثل بیست و شش سالگی!

این روز ها دیدن رنگ بهار تو خیابون و در و کوچه و ... همه جا من رو یاد یه شعر میندازه

آن همـه ناز و تنعم که خزان مي فرمود / عاقـبــت در قدم باد بهار آخر شد

صبح اميد که بد معتکف پرده ی غيب /  گو برون آی که کار شب تار آخر شد

آن پريشانی شبهای دراز و غم دل / همه در سايه ی گيسوی نگار آخر شد

امید وارم که این حسی که دارم بهم دروغ نگه ! وگر نه از خیلی چیز! هایی که برام با ارزش هستن باید چشم بپوشم. شاید از نظر بعضی ها اشتباه باشه اما من اینجوری فکر میکنم

اما بهترین جمله ای  که این روز ها دیدم و بهش فکر کردم (انسانم آرزوست) بود... س.یاس.ی نیستم ! زیاد از س.یاس.ت سر درد نمیارم ، شاید به خاطر ساده بودنم باشه و احساساتی بودنم اما تا جایی که می دونم و شعورم قد میده بعضی چیزا رو میتونم لمس کنم! نه فکر پیشرفت دارم و با وضعیت موجود امکانش هست. اما به قول یکی دوستان به پدیده ای به نام ترمز سقوط اعتقاد دارم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 خرداد1388ساعت 1:42  توسط یه دیوونه   |